حتما خيلي از شما توي اين چند روزه از ماجرايي که براي جوجه هاي نوشي اتفاق افتاده خبردار شدين. اين جور مواقع آدم واقعا نميدونه چکار بايد بکنه، حتي اگکه بدونه جز نوشتن همين مطلب کاري ازش ساخته نيست، باز هم دلش مي خواد که ميتونست کار بيشتري انجام بده. بهر حال حداقل ميشه دعا کرد!
خيلي از ما که به نوعي با وبلاگشهر در ارتباط هستيم، با
جوجه هاي نوشي آشنا هستيم، به شيطوني هاي اونها خنديديم و با ناراحتي اونها ناراحت شديم و حالا جوجه ها رفتن، جوجه ها رو بردن و ديگه بر نگردوندند، والله جوجه هاي به اين کوچيکي جايي رو بجز آغوش مادرشون ندارن که برن، مادري که از وقتي اونها رفتن
سه روزه که مردن رو زندگي کرده ...
به هر صورت اونها بايد برگردن و بر ميگردن اما اين وسط چيزي به نام احساس و محبت مادرانه هم هست که داره کم کم نوشي رو خرد ميکنه و اين احساس با ديدن
يادگارهاي بچگانه اونها و البته
يادآوري خاطرات اونها هر لحظه سخت تر و سنگينتر ميشه ... نميدونم - مثل خيلي هاي ديگه - جز نوشتن همين چند خط و البته دعا کردن براي پايان اين کابوس چکار ميشه کرد؟ اما به هر حال نوشي بايد يادش باشه که توي اين احساس بي جوجه بودن خيلي ها شريک هستند، کم يا زياد شريکند و دلشون مي خواد که جوجه ها دوباره برگردند و وبلاگستان رو شاد کنند.
اونها برميگردند نوشي عزيز ... مطمئن باش
در همين مورد بخوانيد:
تقاضاي کمک عاجل در يک معضل حقوقي / ملکوت
براي جوجههاي وبلاگشهر / خوابگرد
نوشي بدون جوجه ها؟ / زن نوشت
جوجههاي نوشي هنوز برنگشتند / ساغر
يوسف زيباي من! / حضور خلوت انس
نوشي تنها نيست / خبرچين