همه ما انقدر در تجملات زندگي غوطه ور شديم که ديگه فرصتي براي ديدن قشنگيهاي زندگي نداريم. حالا ديگه معيار يه زندگي خوب نه خنديدن از ته دله و نه عاشق بودن و عاشقانه زندگي کردن. هر چقدر اسکناسهات بيشتر باشه به ظاهر کفه ترازوي خوشبختي بيشتر سنگيني مي کنه.
بيشتر داشتن و بهتر داشتن در زندگي، فرار لحظه ها و باز هم بي قراري. چرا هميشه فکر مي کنم خوشبختي در چند قدمي ماست و چرا به هرچه مي رسيم فقط براي مدتي خوشحال مي شويم و ديري نمي گذرد که دوباره احساس خلا به سراغمان مي آيد؟ کمي به خانه فکر کنيم. به مکاني که براي خيلي از ما به محلي براي حمام کردن، شستن لباس ها، خوردن شتاب زده يک شام و خوابيدن تبديل شده. زن و مرد هر دو صبح زود به سر کار مي رويم، بچه ها را به مدرسه و مهد مي فرستيم، در اداره صبحانه و نهار مي خوريم و به دنبال يافتن خوشبختي در خانه اي شيک با اشيايي بهتر وام مي گيريم و در نتيجه به ناچار بيشتر کار مي کنيم و خسته به خانه بر مي گرديم. چند لحظه تامل کنيم ما همين الان بي سر پناه نيستيم اما آن را نمي بينيم. ما از اينکه امروز دوباره سحر را ديديم غافليم. ما امروز صداي خنده فرزندمان را شنيديم امابي اهميت از آن گذشتيم. ما فرصت بودن با عزيزانمان را در هزار توي اين زندگي رنگارنگ فراموش کرده ايم و در فرداهاي به ظاهر روشن و رويايي اما نيامده به دنبال شادي و خوشبختي هستيم. چه کسي مي داند که امشب ستاره ها را دوباره خواهد ديد، به ماه خيره خواهد شد و فردا دوباره تابش اشعه خورشيد را بر صورتش احساس خواهد کرد؟ شايد تنها دلخوشي فرداي تو و من زل زدن به قاب عکسي باشد که فقط و فقط يک خاطرست. از همين حالا شادي را در لحظه لحظه زندگي حس کنيم. راحت ميشه شاد بود، راحت ميشه خوب زندگي کرد حتي ميشه ساده از ته دل قهقه زد و خنديد. خوب زندگي کنيم چون براي بودن در فردا هيچ تضميني وجود ندارد.